|
|
||
|
سلام. امروز خاله مریم یکی از هزار تا عکسی رو که با دوربین لب تابش ازم گرفته بود رو توی
وبلاگم گذاشت. طفلکی خاله مریم هر چی بهم اصرار کرد و گفت لااقل بزار یکی از عکسهاتو بدون اینکه بخوای شیطونی کنی و ادا اصول از خودت در بیاری ازت بگیرم من شیطون بلا نتونستم آروم بشینم. حالا این عکس رو که مثلا بهتر از بقیه ست توسط خاله انتخاب شده تا دوستداران من ببینن که من چه شکلی ام و چند سالمه و چقدر شیطونم. یه موقع نگید این امیرعلی چه زشته ها. والا خاله مریم خفه تون میکنه. اخه من عشق اونم. عکسش کوچیکه و تو قسمت چپ وبلاگ قرار داره. همه تونو دوستدارم. امیرعلی ۵ ساله
+
تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:44 نويسنده مامان مهرک
|
مثلا قرار بود آخر هر هفته با مامان و بابا برم تمرین تنیس. اما الان یک هفته ست که سرمای سختی
خوردم. سرفه میزنم و تا ده روز باید آنتی بیوتیک بخورم. فعلا تنیس تعطیل تا بهبودی کامل. هفته قبل از مریضی خاله مریم هم اومد برای تماشای تنیسم. خیلی خوشش اومده بود. خاله انقدر دوسم داره که اگه فقط توژو با دست الکی بندازم هم ازم تعریف میکنه. خب تا بعد که دوباره بتونم برم تنیس و خبرای جدید بهتون بدم. خدانگهدار همه تونو دوست دارم. به وبلاگم بیاید. امیرعلی ۵ ساله.
+
تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:25 نويسنده مامان مهرک
|
دو هفته است که ورزش تنیس رو شروع کردم. البته بابا و مامانم از سه سال پیش میرفتن
ولی چون من سنم یه کم برای این ورزش کم بود برای همین از دو هفته پیش تازه شروع کردم. خیلی این ورزش رو دوست دارم. بقول خاله مریم : من از همون بچگی عاشق پرت کردن بودم. حالا هم حاضر یراق برای پرت و شوت کردن توپ تنیسم. مربیم خیلی ازم راضیه. میگه نسبت به سنت خوب میزنی. جاتون خالی کلی هم با مربیم شوخی میکنم و سربسرش میزارم. حال میده. مربیم به مامانم میگه امیرعلی قهرمان آینده تنیس ایرانه. شما هم برام دعا کنید. لطفا به وبلاگ من بیاید. امیرعلی ۵ ساله.
+
تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 19:56 نويسنده مامان مهرک
|
سلام. امروز تولد مامانمه. دیشب بغلش کردم و صورتشو بوسیدم و تولدشو بهش تبریک گفتم. بعد ازش پرسیدم که چی میخوای تا برات بخرم؟ گفت: من همین الان دلم میخواد که بجای هدیه دوباره بغلم کنی و دو تا دیگه از اون ماچهای آبدار و شیرینت رو بهم بدی. منم این کارو کردم. نمیدونید مامان چقد خوشحال شد. مامان مهرک مهربونم تولدت مبارک. خیلی دوست دارم. اندازه تمام ستاره ها دوست دارم. تولدت مبارک.(پسرت: امیرعلی) لطفا بیاید به وبلاگم. امیرعلی ۵ ساله
+
تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:22 نويسنده مامان مهرک
|
دیشب چهارشنبه سوری بود. مامان و خاله مریم و خاله مژی برام دوتا منور و سه تا هم فشفشه
آبشاری خریدن. جاتون خالی من با مامان بزرگ و خاله مریم و خاله مژی و مامان جون رفتیم تو حیاط و آتیش بازی کردیم. داشتیم خوش میگذروندیم که یهو یه ترقه خیلی وحشتناکی ترکید و صداش خیلی زیاد بود. من حسابی ترسیدم. راستش از ترس داشت گریه ام میگرفت. خودمو انداختم تو بغل مامان بزرگمو خودمو چسبوندم به دامنش. دیشب ما خونه مامان بزرگ بودیم. بعد هم یه کوچولو رفتیم جلو در و دیدیم که چند تا از همسایه ها آتیش روشن کرده بودن. ولی آتیشاش انقدر بزرگ بود که خودشونم نمیتونستن از روش بپرن. خلاصه امسال اولین تجربه چهارشنبه سوری من به همراه آتیش بازی بود. بعد هم که اومدیم بالا و چون من خیلی از صبحش شیطونی کرده بودم زود خوابیدم. همه تونو دوست دارم. (امیرعلی ۵ ساله)
+
تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 20:34 نويسنده مامان مهرک
|
امروز تو مدرسه به ما دو تا تخم مرغ سفالی دادن و گفتن هر کی اینا رو قشنگتر تزئین
کنه و بیاره جایزه داره. از اونجائیکه یه کم برام سخت بود و مامان هم بخاطر خونه تکونی وقت نداشت اونا رو دادیم به خاله مریم تا برام درستش کنه. خب اگه من واقعا عشقشم باید که ثابت کنه دیگه. حالا خاله بخاطر اینکه مامان خیالش راحت باشه که تخم مرغها رو قشنگ درست میکنه هی تلفن میکنه و گزارش کارشو میده. خاله مریم کارش بیسته. خاله مریم مرسی. شما دوستای مهربون دعا کنید تا من برنده بشم و جایزه بگیرم. البته برای همه دعا کنید تا همه دوستام هم جایزه بگیرن. اینجوری بیشتر کیف داره. لطفا به وبلاگم بیاید. همه تونو دوست دارم. (امیرعلی ۵ ساله)
+
تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:9 نويسنده مامان مهرک
|
بالاخره بعد از ۱۰ روز تو خونه موندن فردا میرم مدرسه. از اینکه دوباره دوستامو میبینم خیلی
خوشحالم. دوباره از فردا شیطونیها و بازیگوشیها شروع میشه. لطفا به وبلاگ من بیاید. با تشکر امیرعلی ۵ ساله.
+
تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 17:21 نويسنده مامان مهرک
|
سلام. من الان ۵ روزه که نمیرم مدرسه. چون روز سه شنبه یه عمل کوچیک انجام
دادم و بدستور دکتر باید یک هفته استراحت کنم. از اون بدتر اینکه نمیتونم با بابام فوتبال بازی کنم. همش بهم میگن اینکارو نکن اونکارو نکن. آخه من حوصله ام سر رفته. میخوام که بدو بدو کنم. بازی کنم. برم پارک. اما اجازه ندارم. الان دونستم که سلامتی خیلی خوبه. دوستای خوبم مراقب سلامتی تون باشید. باشه؟ خوب تا بعد. خواهشا بیاید به وبلاگم. همه تونو دوست دارم.
+
تاريخ شنبه ششم اسفند 1390ساعت 13:2 نويسنده مامان مهرک
|
فردا قراره برم خونه مامان بزرگ و خاله مریم. من خاله مریم و مامان بزرگم رو خیلی دوست
دارم. قراره خاله بخاطر روز ولنتاین برام کادو بخره. آخه خودش میگه تو تنها عشق منی. چقدر خوبه که آدم عشق خاله اش باشه. فردا و پس فردا تعطیلم و همه شو هم پیش خاله هستم. آخ جون هوراااااااااااااااااا. بیاید به وبلاگ من. همه تونو دوست دارم.
+
تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 19:33 نويسنده مامان مهرک
|
امروز تولد یکی از دوستام دعوتم. البته این دوستم خیلی از من بزرگتره . اما من اونو دوست
خودم میدونم. اون دختر یکی از دوستای مامانه. ۱۱ سالشه و اسمش هم صباست. صبح با مامان رفتیم و براش یه هدیه خریدیم. اون لحظه دلم میخواست تولد من باشه تا مامان برای من کادو بخره. خدا کنه خیلی بهم خوش بگذره. صبا دوست خوبم تولدت مبارک.
+
تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 15:43 نويسنده مامان مهرک
|
|
|
|